|
دلتنگیهای پست مدرنیستی لیلا خانوم
|
دلم گرفته نازنین! دوست دارم بروم کوه بچگيها. از این گردنه کوه بالا تا ییلاق پدر بزرگ سیر گریه کنم. برای از دست رفتن. برای همه بغضهایی که پا سفت کرده اند ... که نترکند ...که نمی دانم برای چه!! اصلا برای چه من نمیرم وقتی که عشق نیست. عشق تو کم است عزیز.نیست. نیستی و من دلم تنگ است .دلم توی باد اردیبهشت چیزی کم دارد بالای این تپه پر از گل تازه قرمز و زرد که اسمشان مهم نيست. هست..دلم تنگ است وسط باد برای خاطراتم از این همه درد و داغ روی دستهای سرمازده نوجوانیها... برای درختکهایی که می شکنند. برای بوی تند ادکلن خیلی زنانه ات.رفته ام و گذشته . چه بد.