تبليغاتX
دلتنگیهای لیلا خانوم
دلتنگیهای پست مدرنیستی لیلا خانوم

روشن است و نیاز به آشکاره گفتن نیست و من ولی میگویم که لیلا خانوم فقط یک نشانه است. فارغ از جنسیت و نویسنده این وبلاگ هم یک نفر نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط لیلا خانوم  | 

دلم گرفته نازنین! دوست دارم بروم کوه بچگيها. از این گردنه کوه بالا تا ییلاق پدر بزرگ  سیر گریه کنم. برای از دست رفتن. برای همه بغضهایی که پا سفت کرده اند ... که نترکند ...که نمی دانم برای چه!! اصلا برای چه من نمیرم وقتی که عشق نیست. عشق تو کم است عزیز.نیست. نیستی و من دلم تنگ است .دلم توی باد اردیبهشت چیزی کم دارد بالای این تپه پر از گل تازه قرمز و زرد که اسمشان مهم نيست. هست..دلم تنگ است وسط باد برای خاطراتم از این همه درد و داغ روی دستهای سرمازده نوجوانیها... برای درختکهایی که می شکنند. برای بوی تند ادکلن خیلی زنانه ات.رفته ام و گذشته . چه بد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 11:18  توسط لیلا خانوم  | 

امروز سيزده به در بود. مردم از هر قشر و طبقه اي با هر وسيله اي براي به جا آوردن رسمي قديمي بيرون مي روند . بيشتر اين مردم نمي دانند اين آيين  و چيزهاي مشابه مثل چهارشنبه سوري و نوروز و... اصلا چه ريشه اي دارد و براي چه بايد آنها را انجام دهند. آنها چهارشنبه سوري شهر را بمباران مي كنند!!  لحظه شروع سال را در حرم مي گذرانند و در سيزده به در كارناوال عرق سگي به راه مي اندازند! همه چيز ايراني  را مسخ كرده اند و ملغمه بدي است اين سرزمين. من مي ترسم كه هيچ چيز از ايراني بودنمان نماند.

 اين مردم حال و حوصله فكر كردن ندارند و اگر فكري هست فكر سركيسه كردن يكديگر براي چند مشت ريال بيشتر است.به نظر مي رسد سياستهاي آنها كه مي خواهند مردم به هيچ چيز جز پول فكر نكنند جواب داده و در اين مقطع زماني در اوج بازدهي خود است.

 به مردم نگاه مي كنيد : همه در چهارچوب خانواده خود جاخوش كرده اند و در خارج از آن به شدت احساس ناامني مي كنند.به هم لبخند نمي زنند.هيچ زني با هر سني از نگاههاي چندش آور پسر و مردها(نامردها)ي اين سرزمين در امان نيست.  همه به خون هم تشنه اند. رانندگي ديوانه وار و غير محترمانه شان كافي است تا نشان دهد ذره اي ارزش براي هم قايل نيستند. كافي است تصادف كوچكي هم رخ دهد تا به سادگي فحشهاي خواهر و مادر را به هم بكشند و به احتمال فراوان با هم دست به يقه شوند. عصبيت و پريشاني در روان مردمان امروز ايران بيداد  مي كند. بزرگترها مي گويند پيشترها اين گونه نبوده يا دست كم نه تا اين اندازه زشت ...

امسال قدم به قدم در همه جاده ها و دروازه شهرها چهره مردان زشت رو وخشني را مي شد ديد كه با خشمي باور نكردني به مردم مي نگريستند و عقده هاي واخورده خود را برسر اين مردم بدبخت سيه روز خالي مي كردند. امسال اين حضور وحشتناك بود. باتومهايشان را ديديد؟ تا حالا بي دليل نوش جان كرده ايد.

... و جاده ها و شهر ها پر بود از سربازهاي غريب و درمانده و بي بنيه كه دور از خانه و شهر وديارشان با دلمردگي ناراحت كننده اي، پست مي دادند .در دل انها چيزي جز نفرين نثار بالادستيهايشان نبود... و چه بيشمار سربازهايي كه امروز را هم توي برجك هاي نفرين شده پاس ايستادند ،دور از شهر و مردم... وسط بيابان بي عبور يا دل كوههاي سگ مصب سرد و...

درود بر خستگي سربازهاي بي مزد ...  و ننگ بر سرباز هاي شستشو مغزي شده اي كه هم ميهنان شان را با باتوم هاي كثيفشان مينوازند ...در عوض تمام نداشته هايشان... چه گذشته بر اين نسل ...نسل بي ريشه آويزان...

از جاي جاي اين نوشته بوي گند مي آيد.من هم گند گرفته ام.شما به روي خودتان نياوريد . زندگي تان خيلي هم زيباست . با اين نوروز احمقانه اي كه گذشت. با خيابانهاي زيبايي كه هر روز از آن مي گذريد. با وسايل ارتباط جمعي تان!!! اين از تلويزيون جعبه انگوري و اين هم از اينترنت فيلتر شده به شدت توهين آميزتان و... نكند دلتان به حميد شبخيز خوش بود در اين عيد...؟ آره، خيلي روزگار قشنگي است .خوش باشيد و دست كم آرزو كنيد اوضاع از اين كه هست كمي بهتر شود.من دارم آرزو مي كنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23:18  توسط لیلا خانوم  | 

ماهي                                                                   

 

دو نفر نشسته اند با هم حرف مي زنند:

راستي شب عيد تو مي دوني قيمت ماهي چنده؟

چه ماهي؟

يعني چي چه ماهي؟

آخه كپور/ سفيد/آزاد پرورشي/كفال / شكاف/ سبيلي ازون برون كدومو مي خواي؟

سفيد چنده؟

نمي دونم والا...

كپور؟

نمي دونم.

ازون برون ؟

نمي دونم.

پس چه فرقي مي كرد كه بپرسي كدوم نوع ماهي منظورمه؟

گفتم بدوني قيمت هيچ كدوم رو نمي دونم.

مگه تو ماهي نمي خوري؟

نه.

پس چي مي خوري؟

يعني چي چه مي خورم؟ مثلا چي..

مرغ مي خوري؟

نه.

گوشت قرمز مي خوري؟

نه.

ما رو سركار گذاشتي ؟  نكنه گياهخواري؟

نه.

سبزي مي خوري؟

نه.

ديگه اعصابمو داري خراب مي كني.يعني تو هيچ چي نمي خوري؟

نه.

اينجوري كه مي ميري.

خب من الان چند ساله كه مرده م.

دروغ داري مي گي؟

خودت بودي من مردم يادت نمي آد؟

نه .كي؟

چهار سال قبل بود...

وايسا ببينم يعني تو الان روحي كه داري با من حرف مي زني؟

روح چيه برادر؟

اصلا از كجا شروع شد چي شد. اومدي داريم با هم حرف مي زنيم.

منم نمي دونم از اونجا شروع شد كه گفتي راستي شب عيد قيمت ماهي چنده؟

قبلش چي بود؟

قبلش ديگه هيچ چي نبودفيلم از همين جا شروع شد

من كجا بودم؟

تو هم از همون لحظه شروع شدي

يعني من هم نمي تونم ماهي بخورم؟

نمي دونم.

سيگار مي شه بكشيم.

من كه نمي تونم تو را نمي دونم.

يه سيگار به من بدين ( پا مي شه بهش از پشت دوربين يه سيگار ميدهند.)

روشن مي كند مي كشد.

كجا مردي؟

نمي دونم ولي اگه بخواي، مي تونيم باهم بريم پيداش كنيم؟

كي بريم؟

بريم كجا؟

همون جا كه مردي

بايد اين قسمت رو هم بنويسند.

كي مي نويسند؟

نمي دونم.

كي مي نويسه؟

نمي دونم.

خب حالا تكليفمون چيه.

نمي دونم.

يعني بايد همينطور بشينيم اينجا.

فكر كنم.

تا كي؟

نمي دونم.

مي تونم سيگار بكشم لااقل؟

نمي دونم.

                                                                             سوم فروردين 85

                                                                                     لاهيجان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:19  توسط لیلا خانوم  |